پست دهم
-
تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 7:07
روزهای عجیبی رو میگذرونم ... دیشب حسین بهم گفت خیلی وقته دوسم داره و من تا یه ساعت ویندوزم بالا نیومده بود. انقدر برام غیرقابل باور بود که نمیدونستم باید چیکار کنم. شبش تب و لرز کردم و تا صبح چشم رو ه
پست اول
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 15:56
دنیای این روزهای من لبریز از دلتنگی است ... لبریز از احساسات نابی که کمتر کسی ان را درک میکند ... دنیایی با روزهای رنگارنگ ... دنیایی با خاطرات تلخ و شیرین ... دنیایی که صدای قهقه های کودکانه ام از جای جای ان به گوش میرسد ... و بغض های شبانه ام پنهانی در ان رنگ میبازند ... + نوشته شده در چهارشنبه سو...
پست دوم
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 15:56
دیگه نمیخندم ... دیگه با کسی حرفی نمیزنم ... دیگه به کسی اعتماد نمیکنم ... هر کی از عشق حرف بزنه مسخرش میکنم ... دیگه عاشق نمیشم ... . . . خداییش تا حالا چند بار این حرفا رو پیش خودمون تکرار کردیم ؟!! + نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 17:27 توسط فاطمه سادات |
پست سوم
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 15:56
امروز روز دوم ماه رمضانه تقریبا روزهای یکنواخت و اروم سپری میشن میون این یکنواختی ها گاهی شیطنت میکنم و خودمو به جای مامان جا میزنم و توی شبکه های اجتماعی باهاش حرف میزنم انلاین بودنش ... تایپ کردنش ... شوخی هایی که فکر میکنه داره با خالش میکنه ... همه و همه بدجور بهم میچسبه امیدوارم اگه متوجه شد که...
پست چهارم
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 15:56
به خاطر امتحاناتش برگشته شهرمون هنوز ندیدمش و با وجود دلتنگی شدید نمیخوام هم ببینمش دیدنش اصلا به نفعم نیست تا یک ماه حال روحیم بهم میریزه و الان که زمان کمی تا کنکور مونده اصلا موقع مناسبی نیست هوای شهر سنگینه چه حس خوبیه وقتی میدونم اونم داره توی همین هوا نفس میکشه به اسمون همین شهر نگاه میکنه همی...
پست پنجم
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 15:56
زندگیم خیلی پیچیده شده میترسم از فردام از خانواده ای که داره از هم میپاشه از خواهر کوچکترم که داره با یه عالمه عقده های عجیب بزرگ میشه از خودم و ذهنی که هروز مریض تر میشه از شب هام و کابوس های همیشگیم از مردم و حرف هاشون از قوی بودن از ... + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 17:28 توسط فاطم...
پست ششم
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 15:56
این روزها اشفته تر از همیشم نگران رسوایی هستم که هر ان امکان برملا شدنش هست نگران محمدی هستم که شاید بعد از شنیدن این خبرها برای همیشه منو کنار بزاره نگران مردم شهر کوچکم هستم که بعد از شنیدن این خبرها با چه چشمی نگاهم میکنند نگران خانواده ای که خیلی وقته خانواده نیست خدایا توکل میکنم به خودت فقط خو...
پست هفتم
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 15:56
چقدر زندگی بیرحم شده ... چقدر همه چیز احمقانه به نظر میرسه ... همه منو رها کردن به حال خودم ... نه عشقی دارم و نه خانواده ای و نه حتی دوستی کاش این چن سال عمرم زود تموم میشد ... خیلی خستم ... + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 19:15 توسط فاطمه سادات |
پست هشتم
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 15:56
کاش میمردم ... فقط همین
پست نهم
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 15:56
میگن ادم ها رو باید توی شرایط سخت شناخت میگن که که رفیق های واقعی توی شرایط سخت مشخص میشند چقدر این حرف درسته چون الان هیشکی رو ندارم الان که حالم از همیشه بدتره هیچکس پیشم نیست + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 13:18 توسط فاطمه سادات |